که عشق آسان نمود اول ولیــــــــــــــ

به نام حضورش

کارورزی NICU بیمارستان ... که بودم بچه های زیادی بودن که به خاطر زود به دنیا اومدنشون مشکل داشتن و بستری شده بودند، یه پسر کوچولو بود که بدجور نفس می کشید همه علائم زجر تنفسی رو داشت از تو رفتگی عضلات بین دنده ای تا استفاده از عضلات گردنی و لرزش  پره های بینی و استفاده از عضلات شکم...انگار نفس کشیدنی که واسه من مثه اب خوردنه رو با تمام وجودش انجام می داد با اینکه مراقبت ازشو آموزش دیده بودم دلم نمیومد بهش دست بزنم پرستارا که با تجربه تر بودنو صدا می زدم ..خودمم وقتی کارم تموم میشد می رفتم بالاسرش و نگاش می کردم ،گاهی دستامو میذاشتم رو سینه ش ،انگار  می خواستم خستگی عضلات تنفسی رو بردارم اخه ما حالت عادی عضلاتمون متناوب منقبض میشه و هر عضله ای زمانی برای ستراحت داره ولی عضلات اون اونم همه عضلاتش با همه ی عضلات کمکیش 24ساعته هوا رو میبلعیدن و واقعا زجره..

نگاش می کردم تـــــــــــــــــــــــــــــــا دیگه نفس کشیدن برام سخت می شد و اونوقت طبق یه عادت قدیمی ،که به لطف داروین نمی دونم از کدوم  جد حیوانی به ارث بردم خانواده، دوستام یا اطرافیانمو می بینم که از چیزی رنج می برن حتی زجر ناشی از اشتباهاتشون دوست دارم  تو آغوشم پنهونشون کنم و اون غمو ازشون بگیرم ،دلم میخواست تو بغل بگیرمشو قایمش کنم انگار می خواستم از اون زجر بدزدمش ...

چقد اونروز خوشحال شدم که اون دستگاه تنفس مصنوعی یه کم به ماهیچه هات ارامش داد ولی فردا باز هم همینه مبارز کوچولو...

________________________________________________+++

نمیدونم عقیده خوبیه یا بد که جامانده دوست داره همیشه همه رو در حال بهترشدن ببینه نه جبران.. مکانیسم جبران یعنی یه جا کم کاری شده...وگاهی بازجر همراه میشه...


نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٤ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط جامانده| دوستانه ها ()
 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin