چشم می چرخانم و می گردم، هرچه بیشتر کمتر پیدا می کنم، اونقد که گاهی گم می کنم خودم را، عطش دارد وجودم در جستجوی چیزی، چیزی که مرا به خودم ربط دهد، چیزی که مرا به زمان و زمانه پیوند دهد، چیزی که این حس لامسه از کار افتاده ام را به کار بیندازد. گاهی  احساس خلا می کنم، بی وزنی مطلق، گاهی مشاعرم و حس هایم از کار می افتد، گاهی اونقد دنبال چیزی می گردم که عاصی می شوم، اونقد عصیان زده که "یا اله العاصین" هم آرامم نمی کند، فریاد می شوم، بغض می شوم، فایده ای ندارد، مانده ام "لابد"!

نیمه جان و سخت جان،  وقتی آخرالزمان باز هم خراش می دهد، می گویم این دفعه آخر است و این دفعه تمامم و باز شروع می شود و باز من بی هیچ داشته ای و بی هیچ وزنی، طلبکار، خدارا نگاه می کنم.. آخرالزمانست و چون منی طلبکار عجیب نیست..

می گردم، چشم می گردانم،دل می دهم، دست می پلکانم... چیست اون حفره ای که در دلم است؟ پیر می شوم و شاید هم روزی تمام بشوم.. شاید تمام کسانی که از من نفس می گیرند، باورشان شود بی نفسی ام روزی...... امان از روزی که نفسم دادنم برود، بی شک میـــــروم..

/ 0 نظر / 3 بازدید